اما با دهان پر که نمیشود حرف زد..........................
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیستَ
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
"قیصر امین پور"
تلاش رقت بار کشیش آمریکایی برای اهانت به مقدس ترین مکتوب عالم تاسف برانگیز است و سکوت هر یک از ما نابخشودنی ....................
اما بد نیست پس از اعتراضی شایسته و در خور غیرت اسلامی مان نگاهی هم به پرونده خودمان بیندازیم و برای خودمان بازخوانی کنیم لحظه لحظه با قرآن بودنمان را...............
و بعد اگر بی گناه بودیم که هیچ و گرنه قبل از هر کس به خودمان اعتراض کنیم که :
قرآن من شرمنده توام اگر برای خواندن آیاتت کار از روز و ماه نیز می گذرد!!!!!
قرآن من شرمنده توام اگر به معنای آیاتت آن طور که باید فکر نکردم!!!!!!!!
قرآن من شرمنده توام اگر به آنچه گفتی عمل نکردم!!!!!!!!!!!
.............................

|
قرآن! من شرمندهی توام اگر از تو آواز مرگی ساختهام که هر وقت در کوچهمان آوازت بلند میشود، همه از هم میپرسند «چه کس مرده است؟» چه غفلت بزرگی که میپنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است. قرآن! من شرمندهی توام اگر تو را از یک نسخهی عملی به یک افسانهی موزهنشین مبدل کردهام. یکی ذوق میکند که تو را بر روی برنج نوشته، یکی ذوق میکند که تو را فرش کرده، یکی ذوق میکند که تو را با طلا نوشته، یکی به خود میبالد که تو را در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و… آیا واقعاًخدا تو را فرستاده تا موزهسازی کنیم؟ قرآن! من شرمندهی توام اگر حتی آنان که تو را میخوانند و تو را میشنوند، آنچنان به پایت مینشینند که خلایق به پای موسیقیهای روزمره مینشینند... اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند، مستمعین فریاد میزنند «احسنت…!» گویی مسابقهی نفس است… قرآن! من شرمندهی توام اگر به یک فستیوال مبدل شدهای؛ حفظ کردن تو با شمارهی صفحه. خواندن تو آز آخر به اول، یک معرفت است یا یک رکوردگیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کردهاند، حفظ کنی، تا اینچنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند. خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو؛ آنان که وقتی تو را میخوانند چنان حظ میکنند، گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کردهایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم. " دکتر شریعتی" قرآن من شرمنده توام اگر با این همه کوتاهی باز هم در مقابل خود و دیگران سکوت کنم |
گم شده بودم
زیر انبوهی از کار و کار و کار
زندگیم این روزها بیش از پیش عرصه تجربه های ارزشمنده
ومن همواره می اندیشم که چطور میشه خدا رو به خاطر این همه فرصت آموختن شکر کرد
رمضان امسال هم امد و با سرعت در حال سپری شدن و رفتنه
دستم امسال از تجربه پره اما دلم از یاد خدا...................
امشب شب قدره
میگن شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی
دستای من که از شب قدر سال گذشته تا این لحظه پر شده از لطف خدا اما کاش امشب دل من و ما بیش از همیشه پر بشه از یاد خدا .................
کاش امشب همه یادها جز یاد خدا از فکرمون پاک بشه
کاش همه دل ها پاک بشه با ذکر خدا پاک پاک مثل پاک نویس.............
"بارون رحمت خدا همیشه میباره
ولی ما خیلی وقتا کاسه هامونو بر عکس میگیریم"
.....................................................................................................................................
پی نوشت:دعاتون میکنم دعام کنید
.........................................................................................................................................
همینجوری:

امسال كه دوباره تدى در كلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند كمكش كند.
معلّم كلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تكاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت كامل"....................................
ادامه مطلب
دویدن بیاموز، پرواز را و اشتیاق را
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی ، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند! پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
***
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی.
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم
مشتر ی آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از درد و آه است
یکی گفت:
چرا دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت
انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز
خدا آمدو توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم
ببخشید دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او کسی را نداریم..........
(عرفان نظر آهاری)
دلم از ديدن اين آينه ترسيد چرا؟
آمدم يک دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد اين سور شب عيد چرا؟!!!!!!!!! (قیصر امین پور)

زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پرواز باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.
روی یک صندلی دستهدارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد.
خواندن ادامه مطلب قطعا شمارا هم شگفت زده خواهد كرد
هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار, او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چه کار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را برای او گذاشت.
این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، لوازمش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت محل سوار شدن رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینک را داخل آن قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود بیسکوئیتی که خریده را داخل ساکش گذاشته .
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد.....
در صورتی که خودش آن موقع که فکر میکرد آن مرد دارد از بیسکوئیتهایش میخورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرتخواهی نبود...
بعضی چیزها هستند که دیگر نمیتوان آنها را بازگرداند :
1. سنگ ... پس از رها شدن
2. سخن ... پس از به زبان آوردن
3. فرصت... پس از پایان یافتن
4. زمان ... پس از سپری شدن! .....................
ای ازلی مرد برای ابد
بی تو زمین سرد ، برای ابد
نام قدیمت زلب حادثه
نعره برآورد برای ابد
پلک تو شد باز به روی دلم
پنجره گسترد برای ابد
هر گل سرخی که جدا از تو رُست
زرد شود زرد ، برای ابد
غیر دلت لشکر اندوه را
کیست هماورد برای ابد؟
نام تو عیّار ز روز ازل
خصم تو نامرد برای ابد
چشم تو در عین تحیّر شکفت
آینه پرورد برای ابد
دست تو از روز ازل زد رقم
بهر دلم درد، برای ابد
مست شد از باده روشنگرت
این دل شبگرد برای ابد
صبح ازل مهر تو در من گرفت
شعله ورم کرد برای ابد
(این مطلب نوشته یکی از همکاران فرهنگی است)
......................بچه های کلاسم رو خیلی دوست داشتم با اینکه سالها بود تدریس میکردم و حالا شغل اصلی ام چیزی جز تدریس بود و تنها چند ساعتی وقتم را صرف تدریس در دوره راهنمایی کرده بودم (به صورت غیر موظف و در یک مدرسه غیر انتفاعی) اما همین چند ساعت برایم بسیار مهم بود .
سالها در مدارس و مناطق مختلفی تدریس کرده بودم از مناطق محروم اطراف تهران گرفته تا مدارس خوب مناطق مختلف تهران اما بچه های این مدرسه حال و هوای دیگری داشتند خصوصا یکی از کلاسها .بچه های کلاس اول پویش بسیار باهوش و تیز بودند کافی بود به اونها یک اشاره کنی تا همه چیز رو متوجه بشن. درک و اطلاعات مذهبی بالایی داشتند تا جاییکه گاهی در پاسخ دادن به سوالات اونها احساس کمبود میکردم .ما یک سال خوب و بی دغدغه را پشت سر گذاشتیم .بچه ها به شدت دوست داشتند تا سال بعد به عنوان مشاور در مدرسه بمانم و مدرسه هم همینطور . اما واقعا زمان کافی برای این کار را نداشتم پس تنها توانستم همچنان در سال دوم هم در کلاس دینی کنار بچه ها بمانم............
اول مهر مهمترین سوالی که از بچه ها کردم این بود که دینی به نظر اونها چه رنگیه و اونها رو یاد چی میندازه.جوابهای بچه ها مایه امیدواری بود اونها دینی رو آبی روشن و بنفش یاسی توصیف میکردند و یا سفید / این ها رنگهای مورد علاقه بچه ها بودند.
و ما همچنان به نقاشی در ذهنمان ادامه میدادیم و در کلاس راحت و خودمانیمان کنار هم با خدا بیشتر آشنا میشدیم .شوخی های شیرینی بین من و بچه ها بود شوخی هایی که بچه های باهوش و شیطان کلاس باب کرده بودند.تا میخواستم درسی بدهم بچه ها به شوخی می گفتند میدانیم نتیجه درس پروردگار دانا و تواناست که جهان را منظم آفریده (مفهوم برهان نظم و علیت با تکرار زیاد این عبارات در درسهای مختلف دینی دوره راهنمایی آمده) .
یکی از بچه های کلاسم راجع به چیزهای عجیب و بدیهی سوال میکرد (اینقدر بدیهی که ناخواگاه از سوالاتش به خنده می افتادیم )و من سعی میکردم به بچه ها بگم سوال کردن عیب نیست حتی اگه خنده دار باشه بنابراین همیشه با حوصله به سوالات خسروی جواب میدادم یکی از مهمترین و خنده دارترین سوالات خسروی که شده بود تکیه کلام بچه ها رو بشنوید "هر وقت من در کلاس خودم رو با نام خانوادگی مورد خطاب قرار میدادم .با سادگی و تفکر زیاد می پرسید: ...............................
ادامه مطلب

کوهنوردی تنها در یک روز برفی به قله زد تا آن را فتح کند........شب شد..........ناگهان در تاریکی سر خوردو در حالیکه به سمت پایین سقوط می کرد طناب به دور کمرش پیچید و بین زمین و آسمان معلق ماند.
در تاریکی فریاد زد : "خدایا کمکم کن! "
صدایی گفت : "باور داری که میتوانم نجاتت دهم؟"
کوهنورد گفت: "بله ُ بله باور دارم ُایمان دارم......"
صدا گفت : "طناب را پاره کن ُ من مراقبت هستم! "
هوا تاریک بود و هیچ چیز دیده نمیشد .کوهنورد زیر لب با خود گفت: "اگر طناب را پاره کنم در دره سقوط میکنم.بهتر است طناب را محکم و دو دستی بگیرم تا صبح شود! شاید رهگذری کمکی برساند"
روز بعد اهالی منطقه کوهنوردی را یافتند که از سرما مرده بود در حالیکه آویزان بود و طنابی به دور کمرش پیچیده شده بود و تنها یک متر با زمین فاصله داشت..یک متر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ما در تاریکی هستیم و خبر از چیزی نداریم.......پس اعتماد کنیم.......... طناب را پاره کنیم!!!!!!!!!!!
رمضان امسال کارهای سختی رو پیش رو داره
پاک کردن ما از آلودگی ها سال به سال تخصصی تر وپیچیده تر میشه
همین یه قلم رو حساب کنید که پدرا و مادرای ما نهایت جرمشون این بود که سرکوچه با چند تا همسایه ُ پشت سر یکی که نبود بد بگن یا در حد خودشون کارهایی رو که نکرده به اون نسبت بدن ، کجا به عقلشون میرسید که یه روزی غیبت ها و تهمت ها و لطیفه ها رو میشه SEND TO ALL کرد؟
خوب بود اگه برای پرکردن نامه عملمون کاری به حافظه موبایل و کامپیوترمون نداشتند.................
فکرش را بکنید !ماه رمضان های مختلف اگه نشستی با هم داشته باشند حتما آهی میکشند و میگند :گناه هم گناه های قدیم ،یک استغفرالله پاکشون میکرد ولی این جدیدیها ..............اونها حتما دلشون به حال ماه رمضانی که میاد میسوزه و میگن چطور میشه این مومنین سرگردان رو هدایت و پاک کرد؟بعد حتما خود رمضان آخری جوابشونو میده و میگه خیالتون نباشه من کارمو بلدم این مومنین آلوده تا دلتون بخواد تنها و سرگردونن و تنهایی و سرگردونی از اون چیزهایی که خدا به خاطر اون معامله رو آسون تر میگیره و نرخ شوینده ها رو در حد حراج میاره پایین.
بعد احتمالا ماه رمضان های قدیمی به ماه رمضان آخری میگن :
این وسایل عجیب چیه که با خودت میبری و اون توضیح میده این"دروغ بر "است و این هم "تهمت ساب"این "غیبت شور"و ..............احتمالا قدیمی ها سر در نخواهند آورد چون قدیم کارها با همین دست راه می افتاد و به این همه وسایل احتیاج نبود ولی رمضان اخری باید با خودش خیلی چیزها برداره ....................................
ماه رمضانی که آمده سخت عزیز است منتظریم بیاید و آیه آیه کتاب خدا را دوباره در درون ما نازل کند منتظریم تا عملیات رمضان ۱۴۳۰ هم مثل همه رمضان ها موفقیت آمیز باشد و ما فاتحان این عملیات.
پیشنهاد می کنم دعای وداع با ماه رمضان رو همین روزا بخونیم چون اگه این دعا رو آخر ماه بخونیم حتما به خاطر ماه رمضانی که از دست داده ایم حسرت خواهیم خورد پس بهتره حالا بخونیمش که قدر بدونیم این روزها رو و حسرت کمتری باقی بمونه برای اخر ماه و ..................
"شايد مرا ديگر نشناسي، شايد مرا به ياد نياوري. اما من تو را خوب ميشناسم. ما همسايه شما بوديم و شما همسايه ما و همهمان همسايه خدا.
يادم ميآيد گاهي وقتها ميرفتي و زير بال فرشتهها قايم ميشدي. و من همه آسمان را دنبالت ميگشتم؛ تو ميخنديدي و من پشت خندهها پيدايت ميكردم.
خوب يادم هست كه آن روزها عاشق آفتاب بودي. توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود. نور از لاي انگشتهاي نازكت ميچكيد. راه كه ميرفتي ردي از روشني روي كهكشان ميماند.
يادت ميآيد؟ گاهي شيطنت ميكرديم و ميرفتيم سراغ شيطان. تو گلي بهشتي به سمتش پرت ميكردي و او كفرش درميآمد. اما زورش به ما نميرسيد. فقط ميگفت: همين كه پايتان به زمين برسد، ميدانم چطور از راه به درتان كنم.
تو شلوغ بودي، آرام و قرار نداشتي. آسمان را روي سرت ميگذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره ميپريدي و صبح كه ميشد در آغوش نور به خواب ميرفتي.
اما هميشه خواب زمين را ميديدي. آرزويي روياهاي تو را قلقك ميداد. دلت ميخواست به دنيا بيايي. و هميشه اين را به خدا ميگفتي. و آن قدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين كار را كردم، بچههاي ديگر هم، ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد.
تو اسم مرا از ياد بردي و من اسم تو را، ما ديگر نه همسايه هم بوديم و نه همسايه خدا. ما گم شديم و خدا را گم كرديم...
دوست من، همبازي بهشتيام! نميداني چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله خدا توي گوشم زنگ ميزند: «از قلب كوچك تو تا من يك راه مستقيم است، اگر گم شدي از اين راه بيا».
بلند شو. از دلت شروع كن. شايد دوباره همديگر را پيدا كنيم."
تقدیم به همه آنهایی که امروز پس از پایان یک دوره آموزشی رفتند تا معلمان فردا باشند.............
خويش را باور كن
هيچكس جز تو نخواهد آمد
هيچكس بر در اين خانه نخواهد كوبيد
شعله روشن اين خانه تو بايد باشی
هيچكس چون تو نخواهد تابيد
چشمه جاری اين دشت تو بايد باشی
هيچكس چون تو نخواهد جوشيد
سرو آزاده اين باغ تو بايد باشی
هيچكس چون تو نخواهد روييد
بازكن پنجره صبح آمده است
درِ اين خانه رخوت بگشای
باز هم منتظری؟
هيچكس بر درِ اين خانه نخواهد كوبيد
و نمي گويد برخيز
كه صبح است، بهار آمده است
خانه خلوتتر از آن است كه ميپنداری
سايه سنگينتر از آن است كه ميپنداری
داغ، ديرينتر از آن است كه ميپنداری
باغ، غمگينتر از آن است كه ميپنداری
ريشهها ميگويند
ما تواناتر از آنيم كه مي پنداری
هيچكس جز تو نخواهد آمد
هيچ بذری بی تو
روي اين خاك نخواهد پاشيد
خرمنی كوت نخواهد گرديد
هركجا چرخی بي چرخش تو
هر كجا چرخی بي چالش و بي خواهش تو
بي توانايی انديشه و عزم تو نخواهد چرخيد
اسب انديشه خود را زين كن
تكسوار سحر جاده تو بايد باشی
و خدا مي داند
كه خدا مي خواهد تو «خودآ»يی باشی
بر پهنه خاك
نازنين
داس بيدسته ما
سالها خوشه نارسته بذری را برمي چيند
كه به دست پدران ما بر خاك نريخت
كودكان فردا
خرمن كشته امروز تو را می جويند
خواب و خاموشی امروز تو را
در حضور تاريخ، در نگاه فردا
هيچكس بر تو نخواهد بخشيد
باز هم منتظری؟
هيچكس بر در اين خانه نخواهدكوبيد
و نمي گويد برخيز
كه صبح است بهار آمده است
تو بهاري آري
خويش را باور كن ....
خبر را شنیده ای و دلت نمی خواهد باور کنی اما باور کردن و نکردنت که مهم نیست ُ مهم اتفاقی است که در بیمارستان حضرت ولی عصر(عج) شهر قم رخ داده تا زمین خدا یکی از لنگرهایش را از دست بدهد.
آیت الله بهجت فومنی زمینی را که چندین و چند دهه رها کرده بود تا همنفس عرش شود به حال خودش گذاشته تا به دیدار کسی برود که سالهای سال هیچ لذتی را بهتر از عبادت کردنش نیافته بود.
سیره علمی و عملی اش آنقدر گفتنی دارد که نمی شود آن را شمرد ُ به نوشتن در نمی آید.
مگر می شود کسی را توصیف کرد که علامه طباطبائی (ره) در موردشان گفتند : ایشان عبد صالح است.
مگر می شود به همین راحتی ها از کسی نوشت که آیت الله بهاءالدینی درباره ایشان گفته اند: الان ثروتمند ترین مرد جهان ( از حیث معنوی ) آقای بهجت است.
از شاگرد کلاس عرفان آیت الله قاضی طباطبائی چگونه می شود نوشت ُ کسی که سال های سال در حوزه نجف تحصیل کرد و یک چشمش به دروس حوزوی بود و چشم دیگرش به کلاس های خودسازی آیت الله قاضی .کسانی ککه همراه ایشان در حلقه شاگردان آیت الله قاضی بوده اند نقل های شنیدنی از ان ایام دارند.
نقل است آقا شیخ عباس قوچانی که بعد جانشین آیت الله قاضی شدند گفتند:وقتی آقای بهجت خیلی جوان بودند و هنوز سنشان به ۲۰ سال هم نرسیده بود به مقاماتی رسیده بودند که ما به واسطه ارتباط نزدیک و رفاقت صمیمانه ای که داشتیم اطلاع پیدا کردیم و ایشان از من عهد شرعی گرفتند تا زنده هستم آنها را جایی نقل نکنم.
بعدها البته نقل ها گفته و شنیده می شود مثل نقل هایی که از آیت الله قاضی ُ سید هاشم حداد ُ رجبعلی خیاط و ..........نوشته و گفته شد اما حالا ما که اسیر همان منطق همیشگی جهانیم می دانیم که یکشنبه ۲۷ اردیبهشت مصادف با ۲۲ جمادی الاول ۱۴۳۰زمین یکی از اولیایش را از دست داد و خوش به حال آنهایی که لیاقت درک محضر این کیمیای سعادت را داشتند و صدها حسرت و افسوس برای ما.............

با سمه تعالی
گفتم که :الفُ گفت :دگر ؟ُ گفتم: هیچ
در خانه اگر کس است یک حرف بس است
بارها گفته ام و بار دگر می گویم : " کسی که بداند هر که خدا را یاد کند ُ خدا همنشین اوست" احتیاج به هیچ وعظی ندارد ُ می داند چه باید بکند و چه باید نکند . میداند که آنچه را که میداند باید انجام دهد و در آنچه که نمی داند باید احتیاط کند.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
الاقل محمد تقی البهجه
لحظه اي به دنيا آمدم كه نخستين سؤال برزبان يك كودك جاري شد. نخستين بار زماني باليدم كه توانستم با پاسخ خويش به يك انسان كمك كنم كه از جايي كه ايستاده بود، يك گام پيش بيايد. من مردمان بسيار درجاهاي بسيار بوده ام. من پيامبرم كه انسان ها را هدايت كرد، از طريق پرسيدن، جهان هاي ديگري را كشف كنند.من حافظ هستم كه به انسان ها آموخت كه جز غم «بي او بودن » غم هيچ كس را نخورند. من «آن سوليوان» هستم كه دست هاي كوچك شاگردش، هلن كلر را گرفت و جهان را از طريق تنها حس باقيمانده شاگردش، به او نشان داد.
من مادرم كه با نخستين لالايي هاي دلپذير خود، ارزش واژه ها را به شاگردانم آموختم. من «هانس كريستين اندرسن» هستم كه با قصه هايش، حقايق بي شماري را به كودكان آموخت.
من نخستين كسي هستم كه با جعبه هاي پرتقال ميز و نيمكت ساخت و دومين مدرسه را بنا نهاد.
من تمام كساني هستم كه فضاي زندگي مرا با حضور و عطر انسانيت خويش آذين بستند.
من تمام آن نام ها و چهره هايي هستم كه نامشان و چهره شان از ياد ها رفته، اما تأثير شان نسل اندرنسل باقي ماند. با وجود كوهي از كتاب و نمودار و فرمول و نقشه، واقعاً چيزي براي درس دادن ندارم و مي دانم كه شاگردانم براي يادگرفتن، فقط خودشان را دارند و من مي دانم كه اگر قرار باشد كسي به انسان بگويد كه كيست، اگر همه دنيا هم جمع شوند، از پس اين كار بر نمي آيند.
من فقط موقعي بهتر درس مي دهم كه بيشتر سكوت مي كنم و بهتر گوش مي دهم. هيچ وقت در پي ثروت مادي نبودم و چون باورم اين بود، وقتي كه به شاگردانم گفتم كه ثروت واقعي در درون آنهاست، باور كردند. به آنها گفتم كه تنها ثروت حقيقي اكنون است كه اگر آن را از دست بدهند، با هيچ ثروتي نمي توانند به دست بياورند. به شاگردانم آموختم كه لحظه اي از كاوش براي گنجينه هاي پنهان درون خود دست برندارند، گنجينه هايي كه به شكل استعدادهاي فراوان، در ميان لايه هايي از «خودباختگي» گم مي شوند. من يكي از خوشبخت ترين كساني هستم كه در خلقت، با خداوند شريكند.
يك پزشك اين بخت را دارد كه در يك لحظه جادويي، بار ديگر به انساني حيات ببخشد. من بخت آن را دارم كه در تك تك لحظات پرسشي جديد را ايجاد كنم تا در مسير يافتن پاسخ، هزاران حيات جديد پديد بيايد. يك معمار مي داند كه اگر بنايش را با نهايت دقت و استحكام بسازد، قرن ها دوام خواهد داشت. من مي دانم كه اگر با عشق و صداقت، بناي خود را بسازم تا دنيا باقي است، آن بنا از گزند توفان ها صدمه نخواهد خورد.
من يك جنگاورم و هر روز بايد با منفي بافي ها، ترس ها، دنباله روي ها، تعصبات، جهل، بي تفاوتي و بي ايماني بجنگم. البته من در اين نبرد، تنها نيستم. هوشياري، كنجكاوي، حمايت والدين، منحصر به فرد بودن افراد، خلاقيت، ايمان، عشق و خنده، همه در زير پرچم من با دشمنان مي جنگند.
من بسيار سعادتمندم كه چنين تجربه باشكوهي را از سر مي گذرانم و براي اين نعمت، بايد از پدر و مادرهايي ممنون باشم كه بزرگ ترين سرمايه هاي زندگي خود، يعني فرزندانشان را به دست من مي سپارند.
من يك معلمم .
و از اين بابت، خداوند را هر لحظه شكر مي كنم.
تقدیم به همه آنها که به من کلمه ای آموختند تا جمله ای در وصفشان بنویسم..............
به بهانه رفتن ۱۳ نفر از دانشجو معلمان مرکز تربیت معلم به سفر آسمانی خانه خدا امروز تمام خاطرات خوش سفری که سال گذشته از خدا هدیه گرفتم برایم زنده شده و کلمات آغازین این شعر ناخوداگاه بر زبانم جاری شد.
امروز دوست خوبم کارشناس فرهنگی مهربان و زحمتکش مرکز از ما خواست جملات یادگاری برای مسافرین این سفر آسمانی بنویسیم بی اختیار لحظه لحظه سفر از مقابل چشمانم گذشت
دلم می خواست برای اونهابنویسم : اگه بدونید این سفر چه سفر خوبیه!!!!!!!!!
دلم می خواست برای اونها بنویسم : قدر شناس این سفر باشید تمام لحظه هاتون رو روی قلبتون حک کنید!!!!!!!!!!!!!!!!!
دلم می خواست برای اونهابنویسم: اگه بدونید چه شوقی داره آماده شدن برای این سفر / بستن بار این سفر/ انگار داری بار زندگیتو می بندی!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دلم می خواست برای اونها بنویسم:اگه بدونید لحظه محرم شدن چه حس عجیب و لطیفی داره /وقتی میگی" لبیک اللهم لبیک......" گویا داری زیباترین سرود عالمو می خونی یه شور و اشتیاق عجیبی تو دلت موج می زنه انگار با فرشته ها همصدا شدی و همه با هم دارید می گید " لبیک اللهم لبیک................" !!!!!!!!!!!!!!!
دلم می خواست برای اونها بنویسم: تو لحظه احرام حس می کنی لباست همرنگ فرشته ها شده احساس می کنی یه بار سنگین روی شونه هاته که باعث میشه سرتو به نشونه بندگی بندازی پایین و آروم و با تامل حرکت کنی!!!!!!!!!!!!
دلم می خواست برای اونها بنویسم: وای از اون لحظه که وقتی چشماتو باز می کنی برای اولین بار تو عمرت نگاهت به اون عظمتی میفته که تو یه خونه کوچیک جمع شده همونی که یک عمر فقط برات یک اسم دور بود (کعبه ) و حالا تو روبرش ایستادی و حس می کنی چقدر کوچکتر از اون چیزیه که فکر می کردی و چقدر عظیمتر از اینکه بتونی درکش کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دلم می خواست برای اونها بنویسم: وقتی داری دور خونه خدا طواف می کنی /داری دلتو صیقل می دی / داری کوچیکی خودتو در مقابل خدا به رخ خودت می کشی/به آسمون نگاه کن و همنوا با فرشته هایی که مشغول طواف بیت المعمور هستند نه خودت رو جسمت رو /بلکه دلت رو به طواف ببر نه به طواف کعبه بلکه به طواف......!!!
دلم می خواست برای اونها بنویسم : تا حالا بی وزنی رو تجربه کردید؟ لحظه ای که از احرام خارج شدی حس می کنی به اندازه یک اتم هم وزن نداری انکار یک ذره از همون غبارهایی هستی که بارها توی نور آفتاب تو هوا معلق دیدیشون /انگار هیچ باری رو دوشت سنگینی نمی کنه!!!!!!!!!!!!!
دلم می خواست برای اونها بنویسم : اونجا که هستی هیچ چیزی تو این دنیا نمی تونه فکرتو مشغول کنه جز خدا.........آخ کاش یک لحظه اش رو هم از دست ندید و مثل من حسرت نخورید!!!!!!!!!!!!!!
دلم می خواست برای اونا بنویسم: بنویسم از بقیع و مسجد پیامبر و پا گذاشتن رو اون زمین که حس می کنی یک روز درست همینجا که تو الان پاتو گذاشتی چه کسانی پا گذاشتند!!!!!!!!!!!!!!!!
دلم می خواست برای اونها بنویسم : کاش وقتی از سفر برگشتید همینی نباشید که رفتید کاش مثل من سبکی لحظات بعد احرامتون با بار گناه از بین نره با بارهایی که خودمون دوباره رو دوشمون جمع می کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
دلم می خواست برای اونها بنویسم : به شماها حسودیم میشه توی طوافهاتون از خدا بخواهید من هم فقط یک بار دیگه بتونم به این سفر برم و همه اینهایی رو که به شما گفتم حس کنم شاید اینبار یه جور دیگه برگشتم شاید این بار تجدید نشدم /رد نشدم!!!!!!!!!!!!!!
دلم می خواست برای اونها بنویسم :از حسرتم و...............
اما من فقط اجازه داشتم یک خط بنویسم
پس کلمات آغازین این شعر رو با تمام قلبم و وجودم و تمام احساسات خوب و تمام سپاسگزاری نسبت به خدا و با تمام حسرتم برای اونهانوشتم..........
....سلام خدمت فرشته هاي خوب
بي مقدمه، دلم گرفته است
مي شود كمي براي من دعا كنيد
يا اگر خدا اجازه مي دهد
يك كمي به جاي من خدا خدا كنيد.
راستي فرشته ها! سلامتيد؟
حال من كه هيچ خوب نيست.
جانماز سبز من دوباره گم شده
شب رسيده توي آسمان دل ولي
ردپاي روشن ستاره گم شده
خوش به حالتان فرشته ها
هر كجا كه خواستيد مي پريد
روي باد، روي ابر
روي شانه هاي ماه، مي رويد
بي گناه ِبي گناهِ بي گناه!
راستي به من نگفته ايد
آن طرف كنار لحظه هاي دوردست
روزهاي آسمان چه شكلي است
كاش مي شد اي فرشته ها
راه خانهً ستاره را به من
نشان دهيد!
يا كه از فراز قله هاي نور
دستي از دعا براي من تكان دهيد!
راستش دلم، مثل يك نماز بين راه
خسته و شكسته است، او مسافراست
مي رود به شهرآفتاب، گرچه راه آفتاب بسته است
كاشكي نمازهاي صبح من قضا نمي شدند
دستهاي من ،هيچ وقت ازآسمان جدا نمي شدند
اي فرشته ها، به دستهاي من كمك كنيد
دستهاي كوچكي كه اشتباه مي كنند
يا به قول مادرم، گناه مي كنند. بگذريم!
پيچك كنار پنجره ، نور ماه را، مثل نردبان
گرفت و رفت آخرش به آسمان رسيد.
يك سبد ستاره چيد
من، ولي هنوز هم چقدر كوچكم
ماه مثل سيب روشني روي شاخه هاي دور آرزو
نشسته است.
حيف كه براي چيدنش، نردبان من شكسته است!
ديگر اينكه ديوها
چراغ هاي كوچه را شكسته اند، هر كجا كه مي روم
فكر مي كنم در كمين رفت و آمدم نشسته اند.
اي فرشته ها كه تا هميشه روشنيد، يك چراغ هم
براي من بياوريد
اي فرشته ها!
اي كه دل به حجره هاي نور بسته ايد،
اي كه پاي غصه هاي من نشسته ايد
حرفهاي من هنوز، نا تمام مانده است.
هيچ كس ولي دفتر شعرهاي دل مرا نخوانده است.
با وجود اين بيش از اين مزاحم شما نمي شوم
پس خدا هميشه حافظ شما.
اي فرشته ها! فرشته ها ! فرشته ها!
امروز عمر تقویم کوچک جیبیام تمام میشود و دیگر کسی سراغی از او نمیگیرد. تمام دیشب تقویمم را ورق میزدم و دنبال خودم میگشتم؛ دنبال روزی که یک سرو گردن از روزهای دیگر بالاتر باشد. دنبال روزی که من توی آن کاری کرده باشم. 365 روز، 365 روزی که هر ساعتش، هر لحظهاش میشد کاری کرد، کاری که.............
ورقهای تقویم من اما، خالی و بیحوصلهاند. هیچ جای آن هیچ خبری از من نیست. من هیچ روزی را امضا نکردهام، هیچ روزی به یاد من نمیافتد...........
|
عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم |
تقویمها گفتند و ما باور نکردیم |
......اما امروز تقویم دیگرم تازه متولد میشود، مثل خود من........
پس چشم در چشم لحظهها، در سکوت معطر زمان، شمیم شفابخش بهار را با زمزم دعا همآواز میشویم:
ای دگرگون کننده دلها و بینشها
ای تدبیر کننده روزها و شبها
ای گرداننده سالها و سرگذشتها
بگردان حال ما را به نیکوترین حال.............

پروردگارا تو را شکر می کنم ..........
ما حاشيهنشين هستيم.
مادرم ميگويد: «پدرت هم حاشيهنشين بود، در حاشيه به دنيا آمد، در حاشيه جان كند و در حاشيه مرد.»
من هم در حاشيه به دنيا آمدهام
ولي نميخواهم در حاشيه بميرم
برادرم در حاشيه بيمارستان مرد.
خواهرم هميشه مريض است. هميشه گريه ميكند، گاهي در حاشيه گريه، كمي هم ميخندد.
مادرم ميگويد: «سرنوشت ما را هم در حاشيه صفحه تقدير نوشتهاند.»
و هر شب ستاره بخت مرا كه در حاشيه آسمان سوسو ميزند به من نشان ميدهد.
ولي من ميگويم: «اين ستاره من نيست.»
من در حاشيه به دنيا آمدم،
در حاشيه بازي كردم.
همراه با سگها و گربهها و مگسها در حاشيه زبالهها گشتم تا چيز به درد بخوري پيدا كنم.
من در حاشيه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: «جا نداريم.»
مادرم گريه كرد. مدير مدرسه گفت: «آقاي ناظم اسمش را در حاشيه دفتر بنويس تا ببينيم!»
من در حاشيه روز، به مدرسه شبانه ميروم.
در حاشيه كلاس مينشينم.
در حاشيه مدرسه مينشينم و توپ بازي بچهها را نگاه ميكنم، چون لباسم همرنگ بچهها نيست.
من روزها در حاشيه خيابان كار ميكنم و بعضي شبها در حاشيه پيادهرو ميخوابم.
من پاييز كار ميكنم، زمستان كار ميكنم، بهار كار ميكنم. تابستان كار ميكنم و در حاشيه كار، زندگي ميكنم.
من در حاشيه شهر زندگي ميكنم.
من در حاشيه زمين زندگي ميكنم.
من در مدرسه آموختهام كه زمين مثل توپ گرد است و ميچرخد.
اگر من در حاشيه زمين زندگي ميكنم، پس چطور پايم نميلغزد و در عمق فضا پرتاب نميشوم؟
زندگي در حاشيه زمين خيلي سخت است.
حاشيه بر لب پرتگاه است، آدم ممكن است بلغزد و سقوط كند.
من حاشيهنشين هستم.
ولي معني كلمه حاشيه را نميدانم.
از معلم پرسيدم: «حاشيه يعني چه؟»
گفت: «حاشيه يعني قسمت كناره هر چيزي، مثل كناره لباس يا كتاب، مثلاً بعضي از كتابها حاشيه دارند و بعضي از كلمات كتاب را در حاشيه مينويسند؛ يا مثل حاشيه شهر كه زبالهها را در آنجا ميريزند.»
من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند كه بعضي از آنها را در حاشيه شهر ريختهاند؟» معلم چيزي نگفت.
من حاشيهنشين هستم.
به مسجد ميروم، در حاشيه مسجد نماز ميخوانم، نزديك كفشها؛ در حاشيه جلسه قرآن مينشينم. من قرآن خواندن را ياد گرفتهام، قرآن كتاب خوبي است.
قرآن حاشيه ندارد.
هيچ كلمهاي را در حاشيه آن ننوشتهاند.
من قرآن را دوست دارم.
همه چيز بايد مثل قرآن باشد.
...........................................................................
پی نوشت:یاد قیصر امین پور گرامی باد.
.........این روزها با آدمای مختلف و عجیب و غریبی برخورد می کنم/ آدمایی که سخت میشه شناختشون/آدمایی که ظاهر و باطنشون همونقدر با هم فرق داره که تو فیلمها نشون میدن/همیشه فکر می کردم این شخصیتها فقط تو فیلهما هستن و یه سری شخصیتهای اغراق شدن و..........فکر میکردم خیلی از اونا فقط زاییده تخیلات ذهن نویسنده هان و تو کتابا پیدا میشن /نه کنارت تو خیابون و..........
خیلی از ما ظاهرا و باطنامون با هم فرق داره /خیلی از ما نقش بازی می کنیم /حتی برای خودمون/خیلی از ما یه مدت کوتاه و فقط مقطعی نقشامونو حفظ می کنیم و بعد به خود واقعیمون برمی گردیم/ بعضی هم تا مدتها و سالها بازی می کنیم /خیلی ها مون نقشهای خوب بازی می کنیم و ..........
راستی چقدر با خودمون صادقیم ؟چقدر خودمونو برای نقشهایی که بازی می کنیم توجیه می کنیم ؟چقدر خودمونو میشناسیم؟..............................
تو همین فکرها بودم که به یاد نوشته ای از قیصر امین پور راجع به شباهت آدمها و کتابها افتادم فکر می کنم خوندنش برای شما هم خالی از لطف نباشه.


"آدمها مثل کتابها هستند "
و
“کتابها مثل آدمها هستند”
- بعضی از کتاب ها ساده لباس می پوشند و بعضی لباس های عجیب و غریب و رنگارنگ دارند.
- بعضی از کتاب ها برای ما قصه می گویند تا بخوابیم و بعضی قصه می گویند تا بیدار شویم.
- بعضی از کتاب ها تنبل هستند.بعضی از کتاب ها زیاد می خوابند و همیشه خمیازه میکشند.
- بعضی از کتاب ها شاگرد اول می شوند و جایزه می گیرند.بعضی مردود می شوند و بعضی تجدید.
- بعضی از کتاب ها تقلب می کنند.بعضی از کتاب ها دزدی می کنند.
- بعضی از کتاب ها به پدر و مادر خود احترام میگذارندو بعضی حتی اسمی هم از پدر و مادر خود نمی برند.
- بعضی از کتاب ها هرچه دارند از دیگران گرفته اند و بعضی از کتاب ها هرچه دارند به دیگران می بخشند.
- بعضی از کتاب ها فقیرند و بعضی گدایی می کنند.
- بعضی از کتاب ها پر حرفند ولی بعضی حرفی برای گفتن ندارند و بعضی ساکت و آرامند ولی یک عالم حرف گفتنی در دل دارند.
- بعضی از کتاب ها بیمارند، بعضی از کتاب ها تب دارند و هذیان می گویند.
- بعضی از کتاب ها را باید به بیمارستان برد تا معالجه شوندو بعضی را باید به تیمارستان برد.
- بعضی از کتاب ها کودکانه و لوس حرف می زنند و بعضی از کتاب ها فقط غر می زنندو نصیحت می کنند.
- بعضی از کتاب ها دو قلو یا چند قلو هستند.بعضی از کتاب ها پیش از تولد می میرند. و بعضی تا ابد زنده هستند.
- بعضی از کتاب ها سیاه پوستند ، بعضی سفید پوست و بعضی زرد پوست یا سرخ پوست.
- بعضی از کتاب ها به رنگ پوست خود افتخار می کنند و رنگ دیگران را مسخره می کنند...
از کتاب بی بال پریدن قیصر امین پور
حالا اگه شما هم بخواهید خودتونو به کتاب تشبیه کنید چه جور کتابی هستید؟
انسان ها داراى قوّه خلاقيت هستند; برخى در يك زمينه داراى خلاقيت بيش تر و برخى در زمينه اى ديگر. خلاقيت مى تواند به وسيله معلمان در دانش آموزان شكوفا گشته و يا از بين برود. بنابراين، بايد محيط و فضاى مساعدى براى رشد و پرورش قوّه خلاقيت دانش آموزان فراهم آورد.
مفهوم خلاقيت
خلاقيت و نوآورى محرك اصلى تمدن هاست. تلفن، اتومبيل، هواپيما، راديو، تلويزيون، رايانه، اتوماتيك، الكترونيك، قدرت اتمى و مسافرت هاى فضايى و خلق ادبيات و انواع هنرها و ... نقاط عطفى از اختراعات و اكتشافات و نمودى ارزشمند از تفكر و ذهن خلاق بشر است. بنابراين، براى پيشرفت در صنعت، اقتصاد، سياست و همه علوم، نيازمند تفكرى خلاق و نوآور مى باشيم; خلاقيتى كه در ضمير همه ما نهفته و در نحوه زندگى ما تأثير دارد.
تحولات سريع عصر كنونى ما، نيازمند حل مسائل و مشكلات به گونه اى خلاق است. هرچند علم و توسعه و پيشرفت نياز اوليه بشر امروزى است، ولى بايد دانست كه علم به خودى خود، ضامن حل بسيارى از مسائل و مشكلات آينده اى كه ما با آن ها مواجه خواهيم شد نيست، تنها نيروى فوق العاده و قدرتمند خلاقيت است كه مى تواند مسائل و مشكلات را به طرز خارق العاده اى از سر راه بشر بردارد.1
روان شناسان در تعريف خلاقيت متفق القول نيستند و به خلاقيت از زواياى گوناگونى مى نگرند; در گذشته محور بحث روان شناسان از خلاقيت «شخص خلاق يا فرايند خلاق» بود. امروزه نيز اگرچه بسيارى از انديشمندان به خلاقيت به عنوان يك فرايند مى نگرند، اما تعريف آنان از خلاقيت، مبتنى بر ويژگى «مولد بودن» است.
مك كينان در تعريف خلاقيت مى نويسد: «خلاقيت عبارت است از حل مسأله به نحوى كه ماهيتى بديع و نو داشته باشد.»
ويليامز مى نويسد: «خلاقيت مهارتى است كه مى تواند اطلاعات پراكنده را به هم پيوند دهد، عوامل جديد اطلاعاتى را در شكل تازه اى تركيب كند و تجارب گذشته را با اطلاعات جديد براى ايجاد پاسخ هاى منحصر به فرد و غيرمتعارف مرتبط سازد.»2
آموزش و پرورش خلاقيت
در چند دهه اخير پژوهش هاى بسيارى در زمينه خلاقيت انجام شده است. پژوهش هاى انجام شده در زمينه آموزش خلاقيت، عموماً به اين نتيجه رسيده است كه خلاقيت را هم مى توان آموزش و هم پرورش داد.3
تورنس مى نويسد: طى پانزده سال تجربه در مطالعه و آموزش تفكر خلاق، شواهدى ديده ام كه نشان مى دهد خلاقيت را مى توان آموزش داد. فلدهوسن و همكارانش مى گويند: پاسخ به اين سؤال كه «آيا مى توان خلاقيت را آموزش داد؟» مثبت است. آنان روش هاى جالبى براى آموزش خلاقيت ارائه مى دهند.4
تحقيقات نشان داده است كه تمام انسان ها داراى قوّه خلاقيت هستند; برخى در يك زمينه داراى خلاقيت بيش تر و برخى در زمينه اى ديگر. خلاقيت مى تواند به وسيله معلمان در دانش آموزان شكوفا گشته و يا از بين برود. بنابراين، بايد محيط و فضاى مساعدى براى رشد و پرورش قوّه خلاقيت دانش آموزان فراهم آورد.
كارل راجرز در اين زمينه مى نويسد: «روشن است كه خلاقيت را نمى توان با فشار ايجاد كرد، بلكه بايد به آن اجازه داد تا ظهور كند. همان گونه كه زارع نمى تواند جوانه را از دانه بيرون بياورد، اما مى تواند شرايط مناسبى براى رشد دانه فراهم آورد. در مورد خلاقيت هم همين شرايط صادق است. بايد زمينه اى مساعد براى رشد و توسعه خلاقيت فرزندان و دانش آموزان فراهم آورد. از جمله تجربيات من در روان شناسى اين است كه مى توان با فراهم كردن امنيت روانى و آزادى، احتمال ظهور خلاقيت سازنده را افزايش داد.»[5
روشن است كه هر كسى ممكن است در زمينه اى خاص خلاقيت داشته باشد. از هر كسى در هر زمينه نمى توان انتظار خلاقيت و ابتكار داشت. بايد اين بسترها و علايق و زمينه ها را شناسايى كرده و زمينه رشد آن ها را فراهم نمود.
ويژگى هاى افراد خلاق
روان شناسان ويژگى هاى افراد خلاق را مورد بررسى و مطالعه قرار داده اند. در پژوهش هايى كه توسط استينر (1965) و بارون (1969) و بارباراكلارك (1979) صورت گرفته، صفت هاى ذيل به عنوان ويژگى هاى افراد خلاق، كه عموماً برخوردار از آن هستند، بيان شده است:
ـ داراى گنجايش ذهنى و فكرى زيادى هستند (تيزهوش تر از ديگراننند);
ـ علاقه آن ها به مسائل علمى، هنرى، فرهنگى و اجتماعى بيش تر و دامنه اطلاعات آن ها در اين زمينه وسيع تر است;
ـ درباره مسائل انتزاعى، در مقايسه با مسائل عينى و ملموس، بهتر و عميق تر مى انديشند;
ـ دوست دارند كه در مباحثه عقيده خود را بيان كنند، ولى اصرارى به تحميل عقايد خود ندارند;
ـ انعطاف پذيرند و بيانشان داراى طنز است;
ـ علاقه به سؤال و پرسش دارند و بسيار كنجكاوند;
ـ محافظه كار نيستند و بيش تر ريسك پذيرند;
ـ علاقه هاى متنوع و فراوانى دارند و داراى فرايندهاى غيرمتعارف فكرى هستند;
ـ در فكر و عمل از اصالت و نوآورى بيش ترى برخوردارند;
ـ داراى زندگى تخيلى بوده و درگيرى بيش ترى با رؤياهاى خيالى دارند;
ـ استقلال طلب بوده و دوست ندارند كه از راه و روش زندگى ديگران پيروى كنند;
ـ اعتماد به نفس خوبى دارند و در مقابل ناكامى ها كم تر دلسرد و مأيوس مى شوند;
ـ از معيارها، رسوم و ارزش هاى اجتماعى، كه به نظرشان قابل قبول نيستند، كم تر پيروى كرده و بيش تر متكى به قضاوت شخصى خود هستند;
ـ در رابطه با ديگران رُك و صريح و درست كارند;
ـ به مسائل فلسفى همچون مذهب، ارزش ها، معنى زندگى و اين قبيل امور توجه مى كنند;
ـ بر غرايز خود تسلط بيش ترى داشته، شخصيت رشد يافته ترى دارند و كم تر داراى اختلال روحى و روانى مى شوند;
ـ داراى حافظه اى قوى بوده و به جزئيات مسائل توجه دقيق دارند. توانايى انجام كارهاى پيچيده را نيز دارند.6
معلم و شيوه هاى پرورش تفكر خلاق 
تعليم و تربيت به يك معنا عبارت است از رشد قوّه قضاوت صحيح در افراد. تقليد از ديگران يا پيروى از تمايلات و عادات، سبب ركود فكرى و عجز او در برابر مسائل و مشكلات است. امروزه جامعه نيازمند افرادى است كه فكر و خرد را حاكم بر اعمال و افكار خويش قرار مى دهند و مشكلات را به گونه ابتكارى از سر راه خود برمى دارند. اجمالاً وظايف يك معلم در تحقق اين هدف بدين شرح است: .......................
ادامه مطلب
از این همه اندوه که با روح من آمیخت
چشم و دل اگر خون نشود حوصله کرده است
خدايا ! سختترين تقديرها را ، بر من رقم زن ...
و توان مقابله با آنها را ، بر من عطا كن ...
خدايا ! مرا به آزمون بكش ...
و لياقت سربلندي در آنها را عطا كن ...
بارالها ! سخت ترين شكستها را ، بر من فائق ساز ...
و مرا در مقابل خود خسته و ملول بپذير ...
بارالها ! به رسم آزمون ، هرچه تقدير دهي ... راضيم ...
توكلي ده ! كه توان مبارزه ام باشد ...
صبري ده ! تا توان مقاومتم باشد ...
و بصيرتي ده ! تا توان ديدنم باشد ...
غزه در خون و آتش /// کريسمس با شمع خاموش و طعم خون



کودکان غزه کودکان اسرائیل
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!
کریسمس در پایان ماه دسامبر در فرهنگ غرب ُ سالروز تولد "مسیح " است و مسیح در واژه نامه فرهنگ غرب لاتین به مفهوم نجات دهنده و نجات بخش است و به عنوان آغازی برای نو شدن مطرح شده است . کریسمس جشنی برای رسیدن به سال نو میلادی است و مهمترین آرزو برای مردمان در پای درخت کاج کریسمس در کتابهای لاتین همواره صلح و تندرستی بیان شده است..................................
و اینک کمی دورتر................ غزه خون هزاران کودک را در سطر سطر تاریخ جاری می کند و تاریخ همچنان سکوت پیشه می کند و در خود می گرید تا خون رگ های تا خورده فلسطین مثل جوی آب روی کف خیابان راه برود.
تاريخ در فلسطين تکرار مي شود تا در غزه مردم گروه گروه با رنگ خون به خواب بروند، اما در آن سوي آبهاي هميشه آرام جهان، فعالان عرصه هاي بين المللي از کشته شدن دسته جمعي فک هاي دريايي در کانادا و تلف شدن پروانه مکزيکي به دليل سم پاشي مزارع، تندترين بيانيه هاي بين المللي را صادر مي کنند.
امروز کشتار مردم بي گناه فلسطين گلوي جهان اسلام را فشار مي دهد و دروغين بودن و پوشالي بودن شعار غرب دردفاع ازحقوق بشر را نيز اثبات نموده است.


برای فقرا همه شبها شب یلداست!!!!!!!!!
.............................او نمی دانست دیر زمانی است که پدران و اجدادش مثل تمام ایرانیها این شب باشکوه را به جشن می نشسته اند و می نشینند. او نمی دانست که حتی مردم دیگر سرزمینهای دور و نزدیک هم در اولین شب زمستان همین مراسم با شکوه را با نامها و انگیزه های متفاوت برگزار می کنند. در ایران و سرزمینهای هم فرهنگ مجاور از شب آغاز زمستان با نام "شب چله" یا همان "شب یلدا" نام برده می شود که همزمان با شب انقلاب زمستانی است.
مریم با خوشحالی که متفاوت از روزهای گذشته بود نشست پای درس و مشق خود و تند و تند تکالیف مدرسه اش را انجام داد. مادر که از این موضوع قدری متعجب شده بود رو به دخترش کرد و گفت: چیه امروز بهونه غذا و خستگی رو نمی گیری؟! و باز تکرار کرد : چی شده به منم بگو تا بدونم واسه چی اینقدر خوشحالی؟
مریم که فقط ۱۳ سال دارد و تنها دختر خانواده چهار نفری است رو به مادر گفت: آخه امشب شب یلداست. می خوام کارامو انجام بدم و بگیرم بخوابم تا شب بیشتر بیدار بمونم.
مادر با دیدن شوق و ذوق مریم و شنیدن این خبر که امشب شب یلداست ته دلش خالی شد. چون او بهتر از هر کسی می داند ..................
ادامه مطلب
اگر یک بار دیگر می زیستم سخن کمتر می گفتم/بیشتر گوش می سپردم/دوستانم را به شام دعوت می کردم بی آنکه نگران لکه هایی که بر فرش افتاده یا مبلی که رنگ و رویش بیشتر رفته است باشم/اگر بار دیگر می زیستم /دوستت دارم های بیشتر و ببخشید های بیشتری می گفتم.
لیکن از هر آنچه گفتم مهمتر اگر بار دیگر زندگی می کردم هر لحظه آن را در چنگ می گرفتم /به آن می نگریستم و آن را واقعا می دیدم/هر لحظه را زندگی می کردم و هر گز آن را باز پس نمی دادم.
بر سر چیزهای کو چک تا این حد بر افروخته نشو .نگران آن نباش که چه کسی تو را دوست ندارد و چه کسی بیشتر از تو مال جهان دارد و یا دیگران چه می کنند.بیا در عوض به آنچه خدا به ما داده بیاندیشیم/بیا هر روز برای بهبود جسم و روان خود/عواطف و روحیات/ به آنچه انجام می دهیم فکر کنیم/زندگی کوتاهتر از آن است که بگذاری از کنارت بگذرد/زندگی تنهایک لحظه با ماست و آنگاه رفته است ............
خدایا مرا به خاطر شکایت هایم ببخش و زمانی که نا شکری کردم به آرامی به من یادآوری کن
از تو به خاطر آنچه برایم مقدر کرده ای متشکرم
.....................................................................................................
در مر کز آموزشی ما به پیشنهاد واحد مشاوره و با همکاری واحد فرهنگی از امروز یک تابلو برای نصب مطالب روانشناسی و موضوعات مورد نظر مشاوران اختصاص یافته .متنی که خواندید اولین مطلبی بود که بر روی این تابلو قرار گرفت.
یک اتفاق دیگه این که کارشناس مسئول فرهنگی مرکز روی در هر اتاق برای کارکنان اتاق مورد نظر جملاتی رو از بین احادیث معصومین (ع) نوشته بود که به نظر هماهنگ با نوع کار و شخصیت افراد اون اتاق می رسید هر اتاق یک جمله زیبا:
خداوند ملایم است و ملایمت را دوست دارد و به وسیله آن چیزهایی می دهد که با خشونت نمی دهد.
(پیامبر اکرم "ص")
محبوب ترین بنده نزد خدا کسی است که با بندگان او مهربانتر باشد.(پیامبر اکرم "ص")
آن کس پیش خدا محبوب تر است که برای بندگان خدا سودمند تر است.(پیامبر اکرم "ص")
خوش خلقی گناهان را محو می کند چنانکه آفتاب یخ را آب می کند.(پیامبر اکرم "ص")
البته چون کارشناس فرهنگی مرکز از دوستان قدیمی و خوب من هم هست کمی پارتی بازی کرده بود و علاوه بر جمله روی در یک جمله هم زیر شیشه میز من قرار داده بود.
چه خوبه که هر کجا هستیم و مشغول هر کاری که هستیم آدمها و روحیاتشون رو جدی بگیریم.
فکر می کنم برای ما که معلم هستیم این موضوع خیلی مهمه /کاش مشغله زیاد باعث نشه فراموش کنیم که چرا یک دانش آموز امروز غمگینه یا خواب آلود یا شاد یاحتی عجول ...........
تازه معلم شده بودم تو یکی از مناطق اطراف تهران تدریس می کردم /بچه های مدرسه وضع مالی خوبی نداشتند .خیلی از اونها پدر یا مادر نداشتند یا پدر هاشون کارگر بودند در حالیکه خونوادهاشون بسیار پر جمعیت بود .پدر بزرگ و مادر بزرگ و پدر و مادر و ۷/۸ تا بچه تو هر خانواده. بعضی از شاگردام هم مهاجر های افغانی بودند و بسیار فقیر و البته بسیار با مناعت طبع و آرام.
یک دانش آموز داشتم که درسش تقریبا خوب بود .حیدری بچه خوبی بود.خیلی هم خوب حرف میزد و بیشتر از سنش آداب معاشرت بلد بود اما همیشه عجله داشت وقتی برای درس پرسیدن صداش می کردم مهلت نمی داد جمله هام تموم بشه تا جواب سوالاتم رو بده .موقع جواب دادن هم هیچ کدوم از جمله هاش فعل نداشت از وسط یک جمله می پرید وسط جمله بعدی انگار که دنبالش کرده بودن. دفترش رو اونقدر تند تند ورق می زد که تو هر بار دیدن دفترها امکان پاره شدن دفترش اصلا دور از ذهن نبود. من خیلی وقتها در مورد عجلش با هاش شوخی می کردم و می گفتم حیدر ی مگه دنبالت کردن . ریز ریز می خندید و می گفت می خوایم زودتر بریم خونه.
هیچوقت فکر نکردم که این همه عجله ممکنه خیلی مهم باشه و ریشه اش یه جای مهمی باشه .البته فکر نکنید که معلم بی توجهی بودم .ابدا.به هر چیز کوچیکی در مورد بچه ها توجه می کردم . اما این بار یک توجه ویژه لازم بود که من ازش غافل شده بودم.
یکی از شبهای ماه رمضان بود .چند دقیقه ای از افطار گذشته بود .برنامه جشن رمضان از شبکه ۵ تازه شروع شده بود.برنامه در مورد خانواده های بی بضاعت بود /اون روز هم سراغ یک خانواده بی بضاعت رفته بودند فرزند خانواده تعریف می کرد که مادرش فلج شده و پدرش هم دوباره ازدواج کرده و رفته بود و از تامین مخارج خانواده امتناع می کرد .خرج خانواده رو برادر ۱۷ ساله ای می داد که تو یکی از شهرستانهای دور پیش یکی از اقوام کار می کرد.خرج که چه عرض کنم .........کمیته امداد خانواده رو تحت پوشش قرار نمی داد چون بی سرپرست نبودند و پدرشون نمرده بود . محل زندگیشون شبیه خونه نبود نه یخچال نه کمد و نه .........
یک جاکفشی از اون فلزی هایی که تو مدرسه جلوی در نماز خونه بود نقش کابینت و کمد و قفسه مواد غذایی و ........ رو داشت.
مادر فلج یک گوشه نشسته بود و صدای فرزند خونواده می اومد که تعریف می کرد مجبوره هر روز زود از مدرسه بیاد تا برای برادر و خواهر کوچکترش که ۵ و ۹ ساله بودند غذا درست کنه و هفته ای یک بار هم زودتر بیاد که روی بخاری نفتی آب گرم کنه و با آب گرم مادر فلجش رو حمام ببره چون آب گرم و ابگرم کن نداشتند.
اون می گفت با همه مشکلات هرگز خواهر و برادرش رو با لباس کثیف و پاره یا بدون غذا به مدرسه یا بیرون نمی فرسته .تا مدرسه تعطیل میشه به سرعت به خونه میاد و همه کارا رو میکنه و شبها هم درس می خونه .فقط می گفت وقتی تو مدرسه است نگران برادر ۵ سالشه که تنها تو خونه چه کار می کنه و مادرش که اگه بیفته رو زمین یا کاری داشته باشه چی میشه و.........
یکبار دیگه سرم رو از سفره افطار بلند کردم و به تلوزیون نگاه کردم
یه لحظه حیدری رو دیدم تو قاب تلوزیون که داشت این حرفها رو می زد
ناگهان همه لحظه های کلاس /همه حر کاتش /عجله هاش جلوی چشمم اومد از خودم خجالت کشیدم اگه کمی راجع به رفتارش بیشتر فکر کرده بودم شاید زودتر از جشن رمضان می فهمیدم که به کمک نیاز داره.
از اون روز سعی کردم در مورد دانش آموز هام توجه و دقت رو حتی به کوچکترین چیز ها هزار بار بیشتر کنم حتی چیزهایی که کم اهمیت به نظر میرسه.

دانش را به سویی افکن:آگاهی شکوفا خواهد شد. (اوشو)
ندانستن ُ درک واقعی است
تصور ندانستن یک بیماری است.اول باید بدانی که بیمار هستی ُ بعد می توانی به سوی سلامت قدم بگذاری.(لائوتسه)
نیازی نیست که کودکان را به یادگیری وادار سازیم.اگر دسترسی به جهان را برایشان میسر کنیم به روشنی در می یابند که چه چیزی برای ما همیت دارد .آن گاه راه خود را به سوی جهان می گشایند و شکی نیست ُ راهی که خود در پیش بگیرند بهتر از راهی خواهد بود که ما برای آنها گشوده ایم. (جان هالت)
ما بزرگسالان توسط فرایند غلطی به نام"تعلیم و تربیت" بخش عظیمی از ظرفیت ذهنی و خلاق کودکان را با فعالیت های بی مورد از بین می بریم.ما این ظرفیت را بیش از همه از طریق ترساندن آنها تخریب می کنیم .آنها را از اشتباه کردن ُ خشنود نکردن دیگرانُ شکست خوردن و انجام ندادن کاری که دیگران از آنها خواسته اند می ترسانیم/بدین ترتیب ما آنها را از خطر کردن/تجربه کردن/و از آزمودن موقعیت های دشوار و ناشناخته می ترسانیم. ........................... چرا که ما دانش آموزان وابسته /مطیع /سربه راه و رام خود را می خواهیم.(جان هالت)
دانش و آموزشی که با تفکر پیوند نخورده /مرده و جامد و مانع تفکر است و کسی که ذهنش را با چنین دانشی پر کند هیچ گاه از تفکر مستقل بهره مند نخواهد شد.(جان دیویی)
آموزش یک واکنش شیمیایی نیست بلکه بیشتر شبیه کشیدن یک تصویر و یا ساختن یک قطعه موسیقی است و یا مانند کاشتن نهالی در باغ و یا نوشتن یک نامه دوستانه است.آموزش با قلب انسان سر و کار دارد و باید دریابید که این کار را با فرمول نمی توان انجام داد.(گیلبرت هایت)
تعيين تكليف حلقه ي اتصال وانتقال آموخته هاي كلاس ومدرسه بافضاي خارج ودرعرصه ي زندگي است .تكاليفي كه درمدرسه به عهده دانش آموزان گذاشته مي شودچنانچه درفرايندمطلوبي شكل گرفته باشدمي توانددرفرايندياددهي – يادگيري ازجايگاه ويژه اي برخوردارگردد . درغيراين صورت جزاتلاف وقت وهزينه واحتمالاً اثرات سوء تربيتي ثمرديگري نخواهدداشت .
تكاليف دانش آموزي رامي توان درچهاردسته طبقه بندي كردكه هريك اهداف خاص خودرا دارند .
الف- تكاليف تمريني كه اهداف آن عبارتنداز:
1-تقويت مهارت هاوافزايش سرعت عمل درانجام كاري .
2-تثبيت مطالب آموخته شده درذهن .
3-افزايش سرعت عمل دريادآوري مطالب وتقويت حضورذهن وقدرت تجسم دانش آموز.
4-ايجادسهولت وشرايط مناسب تربراي ارتباط بين آموخته هاي جديدباپيش دانسته هاي دانش آموز كه منجربه درك بيشترمطالب درسي مي گردد .
ب- تكاليف آمادگي وآماده سازي كه مهم ترين اهداف آن عبارتنداز:
1-آماده نمودن ذهن دانش آموزان براي يادگيري مطالب درسي جديد .
2-تحريك دانش آموزان براي مباحثه دركلاس پيرامون درس جديدوطرح سوالات ارزشمندومفيد .
ج- تكاليف امتدادي وبسطي كه برخي ازاهداف آن عبارتنداز:
1-افزايش اطلاعات ومعلومات عمومي دانش آموزان پيرامون موضوعات درسي .
2-تشويق وتقويت مهارت هاوآگاهي هاي دانش آموزان درانجام فعاليت هاي تحقيقي ومطالعاتي .
د-تكاليف خلاقيتي كه مهم ترين اهداف آن عبارتنداز:
1-پرورش قدرت تخيل وتفكردانش آموزان درخلق وابداع آثار(هنري،فني،صنعتي،...)باتوجه به علايق و استعدادهايشان .
2-تقويت حس خودباوري،خودشناسي واعتمادبه نفس دردانش آموز .
بايددرنظرداشت كه هريك ازانواع فوق صرفاّ مناسب بادسته اي ازدانش آموزان است،بنابراين معلمان ومديران مدارس بايدتوجه داشته باشندكه ارائه ي هرگونه تكليف به دانش آموزان مي بايدمتناسب باتوانمندي هاي فردي آنان باشد.درغيراين صورت عملاّ تكاليف واگذارشده به دانش آموزتوسط فردديگري(به ويژه والدين)انجام خواهدشدكه فاقد هرگونه ارزش آموزشي وتربيتي است.







